سلام و درود...

حالتون؟احوالتون!!؟به من چه اصا...

خب...اول از دهه محرم بگم که حال و هواش یه کم غریبه برام!ایشالا بی نصیب نباشیم از این ایام...

امرو نه...ینی دیروز صبح قرار بود استاد امتحان بگیره...ولی اتفاقاتی افتاد و تقدیر این شد که بره واسه هفته بعد!

من...!!!نه ه ه!میگین مخشو زدم؟نه به جون خودتون!استاد خودش پایه بود انگار...همو دیشبش که بش زنگیدم نبودن کلاس و روتختی!روتلخی!(فک کنم مسئول دستگاه کپی رو میگفت)رو بهونه کرد و لغو شد دیگه!

راستی امروز کرسی به اصطلاح آزاد اندیشی تو سالن الغدیر بودش!با حضور دکتر ذاکانی...ما که دیر رسیدیم ولی سان استار  و کیک رو خوردیم...!جلسه بعدی تو دانشگاه دولتی بودش که اونو از همون اول رسیدیم و نشستیم پای حرفای دکتر...خدا شاهده ایقد جامع و با استدلال حرفاشو زد که دیگه سوالی نبود...ولی واقعا تاسف خوردم که چرا همچین آدمایی باید بشینن جواب سوال کسایی رو بدن که اولا سوالشون اصا به بحث مربوط نمیشد...بعدشم تمام افکار و عقاید و  حرفاشون رونوشت باشه از حرفایی که بی بی سی و صدای آمریکا میگه!خو بی اصالت بشی فک کن بینم فکر و منطق خودت چی میگه بعد بیا همونو بگو...این همه مشکل بیخ گوش خودته تو باید بیای دقیقا حرف اونارو بگی!

البته مشکل این بچه ها ای حرفا نیست ها!اینا تماما بر میگرده به عزت نفس و شرافتی که دیگه داره فراموش میشه...طرف (خصوصا اون خانمه )حاضره برا جلب توجه و خودنمایی عزت نفس و منطق و کرامت خودشو زیر پا بذاره که  بتونه عقده هاشو تسکین بده!وگرنه وضع برون خبر دهد از سر درون با اون لباسا و تیپاشون!اتوجه!؟این همه راه مناسب و آبرودار واسه جلب توجه!چرا لباس پوشیدنا؟چرا بی حیایی؟چرا بی فکر حرف زدنا؟...

دیگه اینکه بازم واقعا متاسفم . . .

راستی یه چیزی ی ی....نه ه ه...نمیگم م م...شخصیه به شما هم هیچ ربطی نداره!



تاريخ : چهارشنبه پانزدهم آبان 1392 | 1:6 | نویسنده : pnu yasuj boy |
سلام و درود...

حالتون؟احوالتون!!؟به من چه اصا...

خب...اول از دهه محرم بگم که حال و هواش امسال یه کم غریبه برام!ایشالا بی نصیب نباشیم از این ایام...

امرو نه...ینی دیروز صبح قرار بود استاد امتحان بگیره...ولی اتفاقاتی افتاد و تقدیر این شد که بره واسه هفته بعد!

من...!!!نه ه ه!میگین مخشو زدم؟نه به جون خودتون!استاد خودش پایه بود انگار...همو دیشبش که بش زنگیدم نبودن کلاس و روتختی!روتلخی!(فک کنم مسئول دستگاه کپی رو میگفت)رو بهونه کرد و لغو شد دیگه!

راستی امروز کرسی به اصطلاح آزاد اندیشی(اندیشه کجا بود بابا!؟) تو سالن الغدیر بودش!با حضور دکتر ذاکانی...ما که دیر رسیدیم ولی سان استار  و کیک رو خوردیم...!جلسه بعدی تو دانشگاه دولتی بودش که اونو از همون اول رسیدیم و نشستیم پای حرفای دکتر...خدا شاهده ایقد جامع و با استدلال حرفاشو زد که دیگه سوالی نبود...ولی واقعا تاسف خوردم که چرا همچین آدمایی باید بشینن جواب سوال کسایی رو بدن که واقعا آخرشن دیگه...بعدشم تمام افکار و عقاید و  حرفاشون رونوشت باشه از حرفایی که بی بی سی و صدای آمریکا میگه!خو بی اصالت بشی فک کن بینم فکر و منطق خودت چی میگه بعد بیا همونو بگو...این همه مشکل بیخ گوش خودته تو باید بیای دقیقا حرف اونارو بگی!

البته مشکل این بچه ها ای حرفا نیست ها!اینا تماما بر میگرده به عزت نفس و شرافتی که دیگه داره فراموش میشه...طرف (خصوصا اون خانمه )حاضره برا جلب توجه و خودنمایی عزت نفس و منطق و کرامت خودشو زیر پا بذاره که  بتونه عقده هاشو تسکین بده!وگرنه وضع برون خبر دهد از سر درون با اون لباسا و تیپاشون!اآخه این همه راه مناسب و آبرودار و انسانی واسه جلب توجه!چرا لباس پوشیدنای اونجوری؟چرا بی حیایی؟چرا بی فکر حرف زدنا؟.چرا خودشیرینیا؟..

دیگه اینکه بازم واقعا متاسفم . . .

راستی یه چیزی ی ی....نه ه ه...نمیگم م م...شخصیه به شما هم هیچ ربطی نداره!



تاريخ : چهارشنبه پانزدهم آبان 1392 | 1:6 | نویسنده : pnu yasuj boy |
سلاااام...

خدارو شکر که خوبین و خوشین و خوشتیپ!

منم شکر...الحمدلله...چش نخورم ایشالا

آره دیگه ه ه...میدونم شما هم مث من!دانشگو هم شرو شد و حرص خوردنا و دندون قروچه ها شرو شد ....

اساتید پارتی کلفت و زه وار در رفته و کلاسای خیت خیتی و پول سرویسا و ... همه و همه شدن یه طبیعت!

خداییش این همه یه طرف و این ساختمونایی که اسکلتی و نیمه کار متروکه میکنن دیگه قوز بالا قوزه جدا!آخه باشعور...عاقل...مسئول...پول حلال کن(اینا به سبک برره ایه)...این ساختمون بغلی چه گناهی کرده که یه سال و نیم باید حسرت جفت شدن به دلش بمونه!؟خدااااییش هرچی عقل و مغز نوبره میارن تو استان ما میکنن مسئول و همه کاره!واسه همینه ایقد پیشرفت میکنه استانمون!!!خدایاااااا ده بسه!

والا من که موندم تو کار خدا....!خداجونم گل اضاف میاری بزن به در و دیوار  آسمون!این خلایقو خلق نکن که حرص بدن بنده هاتو!چه کارایه آخه!؟

خب بگذریم...این ترم یه استاد داریم مامان بزرگ!من خوش اقبال ترم قبل همو جلسه اول رفتم حذف کردم درسشو به این امید که ای ترم بدن یه استاد دیگه!ولی خب انگاری پیچیده شده بعضی کارا!

این ترم ۲۰ تارو زدم به سیخ  بینم کبابش چه جوریا درمیاد!ایشالا که خوب بشه!ولی دلم یه جوریه!ولی مثل همیشه امیدوااااار(تپ تل)

خلاااااصه ه ه...فعلا همیناااا....!نمکام رسوب کرده جدیدا....ایشالا بعدا جبران کنم

خدافظتون

 

 



تاريخ : سه شنبه نهم مهر 1392 | 17:29 | نویسنده : pnu yasuj boy |
سیلام...

خوبین؟خوشین؟خوشتیپین؟

آغوی یچه ها؟مامان بچه ها؟عروسای گلتون؟دومادای خلتون؟خوبن؟خوشن؟؟!!سلام برسونین...

مرسی منم خوبم..

تابستونم فرتی تموم شد دیگه ه ه!!!مث همیشه هم گل کاشتیم با این برنامه ریزیامون!والو ما که خودمون کوتا اومدیم دیگه!شمارو نیدونم دیگه!

راستی بتون گفتم پریشب ساعت ۴ پگاه دزد زد به ماشین اسی و من!!؟اسی که هیچ...ضبط و باند و پول و مدارکش پرید ... مال منم ک تا شیشه رو شکوندن آژیر داد و پریدم از خواب و دنبالشون کردم...۳تا غول تشن سوار موتور و دس به سنگ شدن من و اونا و چنتا شلیک بی فایده و سوار موتور شدن و در رفتن اونا ماجرای صبح ما شد!

حالا بماند قضایای برادران اینتلیجنت و فعال نیروی ناانتظامی و گلی ب جمال مملکت امن و امان به اصطلاح جمهوری اسلامی ایران!

خداییش دیگه موندم از ملتش بگم...از ذولتش...از قوای محترم!

خدایا ... آمدن این جمعه جمعه ها پیرم کرد...(یا صاحب الزمان ادرکنا)

خلاصه ه ه...

به ترم بوقیای عزیز هم تبریک که به جمع مظلومین پیام نور اضافه میشن!

یه توصیه هم از من...وقتی کارتون رسید به اتاق ادریس رئیس تا اونجایی که میتونید سعی کنید از وقت ناهار جناب دور باشه...

حالا کسی خواست امتحان کنه مشکلی نیست!ولی به اصاب خودتون مسلط باشین!

رخصت....

 

 



تاريخ : جمعه بیست و نهم شهریور 1392 | 18:9 | نویسنده : pnu yasuj boy |
سلام...خوبیییین؟خوشیییین؟سلامتیییین؟عیدتون مبارک...ایشالا صد سال به ای سالا...

من که دلم از ته دلم میسوزه برا اونایی که ترم تابستون گرفتن و امتحاناتشون نزدیکه!آخی ی ی!

ترم مهر هم کم کمک داره صداش میاد....هی ی ی!

راستی مث اینکه سلف و نمازخونه دار شدیم....ولی ساختمون بغلی هنوز دس نخوردست!ایشالا که ای دانشگو از هردمبیلی بودن دربیاد آخر!

منم دیدم عیده و یه کم نمک بریزم یادگاری بمونه واسه بعد!

جونم سیتون بگه از مزایای دانشگو!...

اینجانب یک عدد دانشجوی محترم که جزء قشر فرهیخته قشر روشنفکر قشر فرهنگی و چندین و چند عدد قشر دیگر هستم همینجا درحضور دوستان اعلام میدارم که دانشجویانی که میگویند در طی چند سال تحصیل دانشگاهی چیزی یاد نگرفته اند دروغی بیش نیست و بنده جهت ضایه کردن این یاوه گویان چند مورد از فواید دانشگاه را بطور مختصر و مفید عرض میدارم...

رشد فرهنگی:خود بنده طرز صحیح سیگار کشیدن و قلیون چاقیدن و کشیدن را آموختم و درضمن فهمیدم که دود سیگار و قلیون بر هر درد بی درمانی دواست!عزیزان!من امروز مفخترم که اعلام کنم پس از کلی تمرین و ممارست میتوانم دود سیگار و قلیون را به اشکال مختلف حلقوی کروی بیضوی و...از دهان و بینی و حتی گوش!نه گوش نه دیگه...خارج کنم...

رشد ادبی:اینجانب تا زمانی که به این مکان مقدس نیامده بودم خیلی از حرفای مردم عزیز را هنگام دعوا متوجه نمیشدم و فکر میکردم که به زبان دیگری از منظومه شمسی صحبت میکنند ولی امروز پس از چند سال تحصیل دانشگاهی درحالیکه هنوز درسم تمام نشده با تمامی اصطلاحات و واژه های این زبان آشنا شده ام و حتی میتوانم آنها را تفسیر و ترجمه کنم و ساعتها درمورد آنهابرایتان بحث کنم و حتی خودم واژه های جدید ابداع کنم...دراینجا نیز جا دارد از استادی عزیز که جدا در آموزش و راه اندازی من کمک بی شائبه ای نمودن تشکرو قدر دانی نموده و بگم ای ول..

رشد عاطفی:یکی ازاموخته ها و دستاوردهای دوستان که بطور تجربی نیز به اینجانب انتقال عقیدتی شده و همیشه بحث و تنورش در دانشگو گرم و داغ است مبحث عشق و عاشقی است!فقط به سمع و نظر دوستان برسونم که طعم عشق شبیه لیموشرینه...اولش خیلی شیرینه و بعد تلخ میشود...هه...

رشد اقتصادی:در این زمینه داداشای گلم یاد میگیرن که کمتر به سلمونی مراجعه کنند تا هم خوشتیپ تر باشند و هم صرفه جویی اقتصادی کنند...و خواهرای خلم هم می آموزند که فقط با نیم متر پارچه هم میتوان شیک ترین مانتوهارو دوخت!بطوریکه حتی از مد هم عقب نمانند...بحث لباسای زخمی و رنگ و رو رفته هم که خودش فبها...

رشد هنری:که بیشتر به خانمای محترم مربوط میشه و حداقل هنری که یاد میگیرند رنگ آمیزی است!طی این هنر زیبا و بعضی وقتا حال ب هم زن در عرض یک چشم به هم زدن قبل از رفتن به کلاس درس و حضور در راهرو و محیط دانشگو خود را به سوفیا لورن شکیرا لیدی گاگا یا همین هدیه و نیکی و لیلا ی خودمون تبدیل میکنن!

اینا باشه تا بعدا...

بای بای...



تاريخ : پنجشنبه هفدهم مرداد 1392 | 23:36 | نویسنده : pnu yasuj boy |

من اومدم....

سین لام الف میم ... بعد از مدتها  باز اومدیم!

به به !چه شعری شد!البته همون شر و ور!

همه که ایشالا خوبین و خوشین و خوشتیپ!بر عکس من که این روزا زیر آوار کارا جای نفس کش ندارم....

انتخاب واحد ترم تابستونه و ایندفه عاقلانه تصمیم گرفتم هیچی نگیرم...!

نمیدونم بعد از چه مدت آپ میکنم...ولی خب دیگه ه ه...پیش میاد...باید حسش باشه...

چنتا اتفاق مهم هم این مدت که نبودم برام افتاد..ولی اینجا جاش نیست...همین دل گورستان بشه  و هرروز بزرگتر بشه راضی ترم اینگار...امیدوارم هممون عاقبت بخیر بشیم...خصوصا بعضیا...!

راستی صعود تیم فوتبال و  غیرت بچه های والیبال و پیروزی آق حسن کلیددار رو هم کم و بیش تبریک میگم...

فوتبالیا که  حقشون نبو صعود کنن با اون بازیاشون...و صد البته اون پولایی که حرومیشه واسشون...ولی به غرور ملی مردم تبریک!

والیبالیا که احسنت دارن واقعا...هم حقشونه هم مبارکشونه...

و اما آق حسن و  بر و بچ کلیدساز اطرافش هم مبارکشون باشه...امیدوارم این قفلایی که خودشون زدن و کلیداشو هم گذاشتن تو جیب خودشون رو هرچه زودتر باز کنن که مردم از این فلاکت دربیان...

اوس اکبرم که دمش گرم خوب قفل و کلیدسازیه ها!امیدوارم آق حسن شاگرد خلفش نباشه....امیدوارم

خب دیگه با اجازه...خدافظ همگی تا بعدها...


 



تاريخ : جمعه بیست و هشتم تیر 1392 | 16:6 | نویسنده : pnu yasuj boy |
هرچی نوشته بودم پرید...دیگه حسش نیست...

فقط اینکه سال نو مبارک

فردا کلاسا شرو میشه

منم عید از روز اول تا آخرش مشغول کار بودم

دیگه دیگه ه ه....آها...کلاقرمزی و دوستاشو خیلی دوس میدارم...

و اینکه کاش همه آدما دلاشون مث این عروسکا پاک و دوس داشتنی بود...

خدافظ...

راستی ی ی..سال خوبی داشته باشین...بای بای



تاريخ : جمعه شانزدهم فروردین 1392 | 16:46 | نویسنده : pnu yasuj boy |

ميگن يه روز جبرئيل ميره پيش خدا گلايه ميکنه که: آخه خدا، اين چه وضعيه آخه؟ ما يک مشت ايرونی داريم توی بهشت که فکر ميکنن اومدن خونه باباشون! به جای لباس و ردای سفيد، همه شون لباس های مارک دار و آنچنانی ميخوان! هيچ کدومشون از بالهاشون استفاده نميکنن، ميگن بدون 'بنز' و 'ب ام و' جايی نميرن! اون بوق و کرنای من هم گم شده... يکی از همين ها دو ماه پيش قرض گرفت و رفت ديگه ازش خبری نشد!

آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو زدم... امروز تميز ميکنم، فردا دوباره پر از پوست تخمه و هسته هندونه و پوست خربزه است! من حتی ديدم بعضيهاشون کاسبی هم ميکنن و حلقه های بالای سرشون رو به بقيه ميفروشن .
خدا ميگه: ای جبرئيل! ايرانيان هم مثل بقيه، فرزندان من هستند وبهشت به همه فرزندان من تعلق داره. اينها هم که گفتی، خيلی بد نسيت! برو يک زنگی به شيطان بزن تا بفهمی درد سرواقعی يعنی چی!!!
جبرئيل ميره زنگ ميزنه به جناب شيطان... دو سه بار ميره روی پيغامگير تا بالاخره شيطان نفس نفس زنان جواب ميده: جهنم، بفرماييد؟
جبرئيل ميگه: آقا سرت خيلی شلوغه انگار؟
شيطان آهی ميکشه و ميگه: نگو که دلم خونه... اين ايرونيها اشک منو در آوردن به خدا! شب و روز برام نگذاشتن! تا روم رو ميکنم اين طرف، اون طرف يه آتيشی به پا ميکنن! تا دو ماه پيش که اينجا هر روز چهارشنبه سوری بود و آتيش بازی!... حالا هم که... ای داد!!! آقا نکن! بهت ميگم نکن!!!
جبرئيل جان، من برم .... اينها دارن آتيش جهنم رو خاموش ميکنن که جاش کولر گازی نصب کنن!! 

"کپی از وبلاگ عسلی با اجازه خودش"



تاريخ : چهارشنبه هفتم فروردین 1392 | 22:50 | نویسنده : pnu yasuj boy |

گاهی وقتا ، که خیلی کم تو زندگی ماها اتفاق میفته ، دل آدم طوفان میشه...غوغا میشه...شور میزنه...مو به تن آدم سیخ میشه...ولی یهو یه فکرایی به ذهن موج میزنه و تمام وجود آدمو آروم میکنه...

مثل حسی که من امروز و الآن دارم...مثل حسی که من یه سال پیش داشتم...مثل حسی که این 8 سال این روزا داشتم!اتفاقاتی که پر از علامت و نشونه وهشداره...ولی افسوس که اونطوری که هست بهشون توجه نکردم...

فرصتایی که از آدم گرفته میشه و عوضش آرامش و فرصتای دیگه...مثل یه تولد دوباره!حالا نکته جالبش اونجاست که این تولد دقیقا مصادف یشه با زادروز آدم...!خداجون ممنونتم!شکرت...همیشه راضی بودم و هستم ...

حال عجیبیه...بغض ... چشای نم زده ... خنده ها ... آرامشی ک از درون موج میزنه و مو به تنم سیخ میکنه!

... هرسال حکمت اتفاقایی که سال ها پیش برام افتاده برام یه کم روشن میشه...زندگی یه معنی و مزه ی دیگه میده...!عجیب و عجب دنیایی!

خدا میدونه چی بهمون میگذره سالای دیگه...ولی خدا کنه خیر باشه همیشه!

همش همین نبود...دل ما آدما پره...خیلی هم پر...اندازه تمام کاغذای دنیا حرف داره...ولی...

امروز 24سالم تموم شد...رفتیم تو جاده 25 ساله ها...پیر شدیم رفت!ولی حکایت همچنان باقیست و زندگی ادامه دارد...

دیشب و امروز آبجی و دخترخاله تولدموتبریک گفتن....ممنونم ازتون!ایشالا همیشه خوش و سلامت باشین...!

(ارزش قطره های باران را گل های تشنه میدانند و قدر عزیزان خوب را دل های تنگ)

(کم باش...اصلا هم نگران گم شدنت نباش...اونی که اگه کم باشی گمت کنه،همونیه که اگه زیاد باشی حیفت میکنه...!سعی نکن متفاوت باشی ،فقط خوب باش،این روزها خوب بودن به اندازه ی کافی متفاوته...)

اینم پیامکاشون...مرسی ی ی ی ازتووون...دست گلتون درد نکنه.

امروزم اول صبح رفتیم کلاس....دوتا کلاس داشتیم،تفاوتشون زمین تا آسمون!از بس این استاد دومیه ماااهه...کاش همه استادا همینطوری ک نه...حداقلش یه اخلاق و تواضع اینطوری داشتن...نخبه کشوری...ده تا اختراع...دانشجوی دکترای دانشگاه تهران با رتبه 2...اونم سلولی مولکولی...رئیس مؤسسه کنکوری فاضل (شیراز-پارامونت)استاد دانشگاه شیراز...ولی در عین حال متواضع و خاکی...همون جلسه اول مثل داداش تو دل آدم جا میشه!

یه درد دلایی هم داشت که به موقش مینویسم...واقعا خاااک بر سر هر چی آدم بیشعور و بی ... تو این استان و خصوصا دانشگاه پیام نور ما!مچاله ها ی فسیل مغز که میگن این آدمان که هنوز ارزش علم و اخلاق و وجدان رو درک نکردن و با یه دکترای الابختکی و مفتی و جانبازی و شهیدی شدن رئیس و معاون....!هیچ کاری هم از دست هیشکی برنمیاد...

انشالا حق همین استادای عزیز و دانشجوا یقشونو میگیره...

فعلا بدروووود

امضا ...

۱۰.۱۲.۱۳۹۱

۱۶:۳۵



تاريخ : جمعه یازدهم اسفند 1391 | 13:13 | نویسنده : pnu yasuj boy |
سلام بر و بچ و دوستان...

مثل همیشه خوبین؟خوشین؟خوشتیپین؟

خدارو شکر!

ترم جدید هم که شرو شد...نفهمیدیم چی شد و چی گذشت!ما که ترم قبل رو شوت کردیم رفت...هرچند باب دل نبود ولی گذشت بالاخره!

راستی دس مریضات به اساتیدی که نمره میان ترم واسه بچه ها و همچنین خودم رد نکردن!واقعا بی مسئولیتی رو در حد اعلی به اثبات رسوندن!امیدوارم جنبه حق الناس که میگن حقیقت داشته باشه!امیدواااارم!

تو این فاصله قبل از شرو شدن کلاسا که تقریبا هفته آخر بهمن ماه بود حسابی که نه...تقریبا جبران کردیم خستگی امتحانات و کارارو...

یه سفر 3 روزه رفتیم یزد و نرسیده به خونه یه سفر 4 روزه به قشم...جای همتون سبز!(الکی)

از خاطرات سفر یزد آب و هوایی بود ک روز دوم به برکت وجود ما برپا شد!در عرض 4 ساعت آب و هوای استوایی و بیابانی و مدیترانه ای و گرم و خشک و سیبری رو دیدیم....از باد و طوفان شن تا بارون و برف!واقعا جالب بود...ستاره یزد ، شهر بازی ، سعید ترک ، اسانسای مفتکی ، نیلوفر آبی ، فیروزآباد ، شانس قله قافی مسود و گیمای مفتکی و خانم خوش اخلاق هم خاطرات سفر یزد بودن!

نکته:شیراز.مدرس،ستاره هم یادم نمیره!

خلاصه بعد سفر یزد و برگشت به وطن بار و بندیل بستیم و رفتیم قشم...جون به لب شدم تا رسیدیم...از 10 شب که حرکت کردیم یه سر 520 کیلومتر رانندگی با اینکه روز قبلش خواب نزده بودم واقعا امونمو برید..برگشتن هم که رکورد زدم و 650 کیلومتر غان غان کردم...خود سفر هم بد نبود...بازار و قیمتای سرسام آور و نگاه های ما واقعا دیدنی بود...لب دریا و غروب هم خوش گذشت...روز اول هم بچه ها یه ماکارونی پزید در حد موش سرآشپز...فک کنم نمک دریا زده بود بهش!یک حالی از ما گرفت هنوزم عواقبش گریبانگیر منه!راستی ته دیگ ذغالی هم از ابتکارات سرآشپز موسی بود!

فعلا همین کافیه تا بعد...باید برم دنبال ابی...

بای



تاريخ : پنجشنبه سوم اسفند 1391 | 20:1 | نویسنده : pnu yasuj boy |
  • بوم اف
  • استاندارد