X
تبلیغات
پسران پیام نور یاسوج

پسران پیام نور یاسوج

پسران پیام نور

هیچی دیگه...ا ه ه ه....
هرچی نوشته بودم پرید...دیگه حسش نیست...

فقط اینکه سال نو مبارک

فردا کلاسا شرو میشه

منم عید از روز اول تا آخرش مشغول کار بودم

دیگه دیگه ه ه....آها...کلاقرمزی و دوستاشو خیلی دوس میدارم...

و اینکه کاش همه آدما دلاشون مث این عروسکا پاک و دوس داشتنی بود...

خدافظ...

راستی ی ی..سال خوبی داشته باشین...بای بای

[ جمعه شانزدهم فروردین 1392 ] [ 16:46 ] [ pnu yasuj boy ] [ ]


ایرونی جماعت...شووووخی ی ی!

ميگن يه روز جبرئيل ميره پيش خدا گلايه ميکنه که: آخه خدا، اين چه وضعيه آخه؟ ما يک مشت ايرونی داريم توی بهشت که فکر ميکنن اومدن خونه باباشون! به جای لباس و ردای سفيد، همه شون لباس های مارک دار و آنچنانی ميخوان! هيچ کدومشون از بالهاشون استفاده نميکنن، ميگن بدون 'بنز' و 'ب ام و' جايی نميرن! اون بوق و کرنای من هم گم شده... يکی از همين ها دو ماه پيش قرض گرفت و رفت ديگه ازش خبری نشد!

آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو زدم... امروز تميز ميکنم، فردا دوباره پر از پوست تخمه و هسته هندونه و پوست خربزه است! من حتی ديدم بعضيهاشون کاسبی هم ميکنن و حلقه های بالای سرشون رو به بقيه ميفروشن .
خدا ميگه: ای جبرئيل! ايرانيان هم مثل بقيه، فرزندان من هستند وبهشت به همه فرزندان من تعلق داره. اينها هم که گفتی، خيلی بد نسيت! برو يک زنگی به شيطان بزن تا بفهمی درد سرواقعی يعنی چی!!!
جبرئيل ميره زنگ ميزنه به جناب شيطان... دو سه بار ميره روی پيغامگير تا بالاخره شيطان نفس نفس زنان جواب ميده: جهنم، بفرماييد؟
جبرئيل ميگه: آقا سرت خيلی شلوغه انگار؟
شيطان آهی ميکشه و ميگه: نگو که دلم خونه... اين ايرونيها اشک منو در آوردن به خدا! شب و روز برام نگذاشتن! تا روم رو ميکنم اين طرف، اون طرف يه آتيشی به پا ميکنن! تا دو ماه پيش که اينجا هر روز چهارشنبه سوری بود و آتيش بازی!... حالا هم که... ای داد!!! آقا نکن! بهت ميگم نکن!!!
جبرئيل جان، من برم .... اينها دارن آتيش جهنم رو خاموش ميکنن که جاش کولر گازی نصب کنن!! 

"کپی از وبلاگ عسلی با اجازه خودش"

[ چهارشنبه هفتم فروردین 1392 ] [ 22:50 ] [ pnu yasuj boy ] [ ]


گاهی وقتا...

گاهی وقتا ، که خیلی کم تو زندگی ماها اتفاق میفته ، دل آدم طوفان میشه...غوغا میشه...شور میزنه...مو به تن آدم سیخ میشه...ولی یهو یه فکرایی به ذهن موج میزنه و تمام وجود آدمو آروم میکنه...

مثل حسی که من امروز و الآن دارم...مثل حسی که من یه سال پیش داشتم...مثل حسی که این 8 سال این روزا داشتم!اتفاقاتی که پر از علامت و نشونه وهشداره...ولی افسوس که اونطوری که هست بهشون توجه نکردم...

فرصتایی که از آدم گرفته میشه و عوضش آرامش و فرصتای دیگه...مثل یه تولد دوباره!حالا نکته جالبش اونجاست که این تولد دقیقا مصادف یشه با زادروز آدم...!خداجون ممنونتم!شکرت...همیشه راضی بودم و هستم ...

حال عجیبیه...بغض ... چشای نم زده ... خنده ها ... آرامشی ک از درون موج میزنه و مو به تنم سیخ میکنه!

... هرسال حکمت اتفاقایی که سال ها پیش برام افتاده برام یه کم روشن میشه...زندگی یه معنی و مزه ی دیگه میده...!عجیب و عجب دنیایی!

خدا میدونه چی بهمون میگذره سالای دیگه...ولی خدا کنه خیر باشه همیشه!

همش همین نبود...دل ما آدما پره...خیلی هم پر...اندازه تمام کاغذای دنیا حرف داره...ولی...

امروز 24سالم تموم شد...رفتیم تو جاده 25 ساله ها...پیر شدیم رفت!ولی حکایت همچنان باقیست و زندگی ادامه دارد...

دیشب و امروز آبجی و دخترخاله تولدموتبریک گفتن....ممنونم ازتون!ایشالا همیشه خوش و سلامت باشین...!

(ارزش قطره های باران را گل های تشنه میدانند و قدر عزیزان خوب را دل های تنگ)

(کم باش...اصلا هم نگران گم شدنت نباش...اونی که اگه کم باشی گمت کنه،همونیه که اگه زیاد باشی حیفت میکنه...!سعی نکن متفاوت باشی ،فقط خوب باش،این روزها خوب بودن به اندازه ی کافی متفاوته...)

اینم پیامکاشون...مرسی ی ی ی ازتووون...دست گلتون درد نکنه.

امروزم اول صبح رفتیم کلاس....دوتا کلاس داشتیم،تفاوتشون زمین تا آسمون!از بس این استاد دومیه ماااهه...کاش همه استادا همینطوری ک نه...حداقلش یه اخلاق و تواضع اینطوری داشتن...نخبه کشوری...ده تا اختراع...دانشجوی دکترای دانشگاه تهران با رتبه 2...اونم سلولی مولکولی...رئیس مؤسسه کنکوری فاضل (شیراز-پارامونت)استاد دانشگاه شیراز...ولی در عین حال متواضع و خاکی...همون جلسه اول مثل داداش تو دل آدم جا میشه!

یه درد دلایی هم داشت که به موقش مینویسم...واقعا خاااک بر سر هر چی آدم بیشعور و بی ... تو این استان و خصوصا دانشگاه پیام نور ما!مچاله ها ی فسیل مغز که میگن این آدمان که هنوز ارزش علم و اخلاق و وجدان رو درک نکردن و با یه دکترای الابختکی و مفتی و جانبازی و شهیدی شدن رئیس و معاون....!هیچ کاری هم از دست هیشکی برنمیاد...

انشالا حق همین استادای عزیز و دانشجوا یقشونو میگیره...

فعلا بدروووود

امضا ...

۱۰.۱۲.۱۳۹۱

۱۶:۳۵

[ جمعه یازدهم اسفند 1391 ] [ 13:13 ] [ pnu yasuj boy ] [ ]


سفر تو سفر!
سلام بر و بچ و دوستان...

مثل همیشه خوبین؟خوشین؟خوشتیپین؟

خدارو شکر!

ترم جدید هم که شرو شد...نفهمیدیم چی شد و چی گذشت!ما که ترم قبل رو شوت کردیم رفت...هرچند باب دل نبود ولی گذشت بالاخره!

راستی دس مریضات به اساتیدی که نمره میان ترم واسه بچه ها و همچنین خودم رد نکردن!واقعا بی مسئولیتی رو در حد اعلی به اثبات رسوندن!امیدوارم جنبه حق الناس که میگن حقیقت داشته باشه!امیدواااارم!

تو این فاصله قبل از شرو شدن کلاسا که تقریبا هفته آخر بهمن ماه بود حسابی که نه...تقریبا جبران کردیم خستگی امتحانات و کارارو...

یه سفر 3 روزه رفتیم یزد و نرسیده به خونه یه سفر 4 روزه به قشم...جای همتون سبز!(الکی)

از خاطرات سفر یزد آب و هوایی بود ک روز دوم به برکت وجود ما برپا شد!در عرض 4 ساعت آب و هوای استوایی و بیابانی و مدیترانه ای و گرم و خشک و سیبری رو دیدیم....از باد و طوفان شن تا بارون و برف!واقعا جالب بود...ستاره یزد ، شهر بازی ، سعید ترک ، اسانسای مفتکی ، نیلوفر آبی ، فیروزآباد ، شانس قله قافی مسود و گیمای مفتکی و خانم خوش اخلاق هم خاطرات سفر یزد بودن!

نکته:شیراز.مدرس،ستاره هم یادم نمیره!

خلاصه بعد سفر یزد و برگشت به وطن بار و بندیل بستیم و رفتیم قشم...جون به لب شدم تا رسیدیم...از 10 شب که حرکت کردیم یه سر 520 کیلومتر رانندگی با اینکه روز قبلش خواب نزده بودم واقعا امونمو برید..برگشتن هم که رکورد زدم و 650 کیلومتر غان غان کردم...خود سفر هم بد نبود...بازار و قیمتای سرسام آور و نگاه های ما واقعا دیدنی بود...لب دریا و غروب هم خوش گذشت...روز اول هم بچه ها یه ماکارونی پزید در حد موش سرآشپز...فک کنم نمک دریا زده بود بهش!یک حالی از ما گرفت هنوزم عواقبش گریبانگیر منه!راستی ته دیگ ذغالی هم از ابتکارات سرآشپز موسی بود!

فعلا همین کافیه تا بعد...باید برم دنبال ابی...

بای

[ پنجشنبه سوم اسفند 1391 ] [ 20:1 ] [ pnu yasuj boy ] [ ]


فرهنگ و ادب کهن
سلام..

همونطوری که پیش بینی کرده بودم درس و کتاب اولویت آخره این روزا...هنوز نرفتم سراغشون!۱ هفته دیگه امتحان بعدیه!

امتحان اولی هم که طبق معمول شب امتحانی شد و تا ۵ صبح بیدار بودم و تمومش نکردم!ولی در کل بد نبود...خدا بخواد پاس میشه..

عصر همون روز هم یه تصادف پرماجرا داشتم...بازم یه مدل انسان نمای هم استانی فرهنگ کهن و  ادبیات غنی استان رو به رخم کشید!با این که خوش مقصر بود و خودشم میدونست حسابی از خجالت انسانیتش درااومد!جاش من شرمنده شدم....

کلا دیگه واسه من این برخوردا یه چیز عادی و طبیعی شده...ولی حسرت میخورم واسه اخلاق و شعور انسانی که دیگه شده جزء رویاهای ما!گل بگیرن این دنیارو با این آدما...

خوش باشین...خدافظ

[ پنجشنبه بیست و یکم دی 1391 ] [ 15:24 ] [ pnu yasuj boy ] [ ]


روزای سرد دی و امتحانات!
سلام...

چله اول زمستون و سرمای استخونی که میگن همینه!حالا این سرما هیچ...سرمای امتحانانتو بگین که به مخا هم رسیده..!

امرو اولیش بود!طبق پیش بینیای خودم بازم شب امتحانی شدم و تمومش نکردم!تا ساعت ۵ بیدار بودم و بعدشم برعکس ملت آخرین صدایی که یادمه صدای اذون صبح!

بد نبود کلا...اگه خدا بخواد پاسه...شانس هم یار باشه نمره خوب میارم!که بعید است!

ده روز خدا فرصت دارم واسه امتحانای سریالی بعدی...تا خودم چه بخوام و خدا چه بخواد...

راستی...من یه جمله مجیک پیدا کردم که وقتی به کسی بگین یه توکسین خاص تو اعصاب مرکزیش ترشح میشه که دیگه خودتون باید امتحان کنید و ببینین عواقبشو!

"واقعا شما چرا اینطوری هستین!؟"

 

[ یکشنبه هفدهم دی 1391 ] [ 19:50 ] [ pnu yasuj boy ] [ ]


دو روز که دیر گذشت!
سلام...

چه خاکی گرفته اینجارو ...!

البته بعضی از دوستان لطف کردن و نظر و انتقاد و پیشنهاد میدن...

بعضیام که دلشون خوشه ها!واسه مطلب قبلی فرستاده بود مدرک!اگه مدرک بود که حالا کلکش کنده بود!هیشکی هم نمیاد آبروشو واسه این کار گرو بذاره!ولی باالاخره یه طوری میشه...!

دیشب تا حالا بارون میباره ... چه جورم میباره...!داغ دل مارو که خاموش نمیکنه این بارونا ولی مرهمی است بر گوشه ی دل!امان از حسادت...امان از دلای کینه ای و عقده های جوانی!

راستی دیروز یک امتحانی پس دادم که هم امتحان بود هم امتحان!ینی اینکه ه ه...همون!

هات داگ و عروسک و سیب و تیکن و ۳ صبح و گوشی و ۵ صبح!

واقعا چه اتفاقاتی واسه آدم میفته تو یه روز!دیروز و پریروز ایام هجوم هیجان بود...خیلی دیر گذشت اون دوروز!جای همتون خالی بود!

آزمایشگاه پرو ـ پریروز هم که دیگه ه ه...

از کلاه و عینک که دیگه سوژه شده واسه خنده(حتی زورکی) تا سوییچ دزدی و فیلم و نمونه گیری و طبق معمول (عززیییزم ! چه خوشکله با ته لهجه ی فاسد لری) و سبکی همانا و خنده های ما همانا!

خب دیگه...خاک به سرش...غذام نسوخت...!باید برم ناهار بخورم...

ایشالا زوودی برگردم دوباره...اگه بذارن!

 

 

[ سه شنبه بیست و یکم آذر 1391 ] [ 14:52 ] [ pnu yasuj boy ] [ ]


بی شرفی تا این حد!
سلام...

جدیدا خبرای جالبی از گوشه کنار این ساختمون بی سر و صحاب به گوش میرسه که واقعا شرم آوره...

البته قبلنا هم خبرایی میرسید..ولی خودم ندیده بودم!فک کنم از این ب بعد هم زیاد ببینم!

البته وقتی دانشگاه بشه ارث پدری و هر بی بته ای پاش ب اتاق و میز مسئولیت وا بشه دیگه چه انتظاریه!؟اون وخ ب خودشون اجازه میدن هر کسی رو به هر بهونه ای کمیته ای کنن و بهش انگ بچسبونن...

آخه بی شرف ... تو که زیر دستیات(البته نه همشون...انگشت شمار)چش چرونی و سوء استفاده و شماره گرفتن از این دختر و اون دختر(به هر بهانه ای )شده سرگرمی هر روزش چطو به خودت حق میدی یه دانشجو رو بازخواست کنی...همین شماها دین و نظام و عاشورا و اخلاق رو بردین زیر سوال...لعنت به شما و امثال شما که پاکی و عفت رو بردین زیر سوال...

از اون آقایی که رو جلسه امتحانا مثلا دست دختر متقلب رو رو میکرد و بعد به بهانه ی پادرمیونی و ضمانت شماره دختر دانشجو رو میگیره و با اون سر صحبت رو با اس ام اس وا میکنه و دختر بدبخت هم از ترس مجبوره جوابشو بده ... جالب اینجاست که تا حالا ۴موردی رو شنیدم مث این!تا اونکه سیرت خودشو زیر ریش کثیف و پیرهن مشکی قایم میکنه و چشای کثیفشو مثل ندیده ها چرا میده!همیشه و هرروز!به خدا من شرمم میاد و آتیش میگیرم وقتی این چیزارو میبینم!البته وقتی بعضیا هم با این جور آدما چش تو چش بشن و واسشون خنده و قهقهه بزنن دیگه فبها!واقعا متاسفم که حرمت ها اینجوری شکسته میشه و بعضیا هنوز دم از دین و دینداری میزنن!

آخر حرفم هم این جمله از دکتر شریعتی (ره) باشه که میگه:

حسین(ع)...

بیشتر از آب تشنه ی لبیک بود...

ولی افسوس که به جای افکارش زخم های تنش را نشانمان دادند و بزرگترین درد او را بی آبی معرفی کردند!

[ شنبه بیست و هفتم آبان 1391 ] [ 15:3 ] [ pnu yasuj boy ] [ ]


تسلیت
این دفه میخوام جدی بنویسم...

اول خبر بدم که دوتا از داداشای گلمون(مرحوم ظفرزاده ومرحوم درخش) یکشنبه که تعطیل بوده تو سد جونشونو از دس دادن و از همینجا تسلیت میگم به همکلاسا و خونوادش...ما رو هم تو غمشون شریک بدونن...

میگن مرگ یقینیه همراه شک!مرگ خیلیارو میبینیم ولی درمورد خودمون شک برانگیز میشه!شاید ما هم یه روز به همین سادگی مردیم...خدا هممونو بیامرزه!

دیگه اینکه جمعه کلاسمون تشکیل نشد ... کلاس سمعی بصری هم واسه این دانشگاه ب این شیکی(تپ تل)هنوز محیا نیست...خاک تو سر  تپلش بکنن با این مدیریتش!علافی از چهره ی همه ی دانشجوا میباره این روزا!خدا عاقبت هممونو ب خیر کنه!

دیگه اینکه یه شیتیل توپ هم افتاد تو پاچمون واسه خاطر کار یکی از بچه ها!کوفتش بشه!...شوخی کردم...نوووووش جونت...گوارای وجود!حقته جون تپل...کار کردی کارستون!هنوز در عجبم از دنیا و کاراش...آخرالزمون که میگن همین روزاست!

حالا این پستو نخندین چیزی نمیشه....سوژه ی خنده ی پست بعد با شما...

بای

 

[ چهارشنبه هفدهم آبان 1391 ] [ 15:1 ] [ pnu yasuj boy ] [ ]


شاهکار...!البته به قول دوستان!
سلام بچه ها...

خوبین خوشین سلامتین!؟

بله ه ه...جونم براتون بگه که ه ه ه...!البته اول بذا اینو بگم که مثل اینکه چنتا از دوستان که فقط اونا میشناسن منو پاشون به وبلاگ( ک خودم میدونم چجوریاس)باز شده!اول اینکه خوش اومدین...دوم بازم خوش اومدین...سوم اینکه خواهش دارم ازتون که این وبلاگو توپ نکنین پیش بقیه و بذارین همینطوری پیش بره!اصا حوصله ی دردسر ندارم!حداقلش اینه که بتونین هویت منو جار نزنید و بذارین انتقادات و تشکرا و خاطرات بی هیچ دردسری بیان بشه و وبلاگ یادگار بمونه!

خوب حالا بریم سر اصل مطلب...ینی ارائه ی من! ...

                                                 *کلیک کن رو ادامه مطلب*


ادامه مطلب
[ چهارشنبه سوم آبان 1391 ] [ 23:42 ] [ pnu yasuj boy ] [ ]